پولاریس

مینویسم زیرا این تنها یادآور وجود من است

صفِ انتظار

yeganeh. dokht ۱۴۰۴/۱۱/۲، ۱۱:۲۷

دیروز از سر بی حوصلگی کمدم را تمیز کردم عجیب است که بی حوصلگی گاهی آدم را به دقیق ترین جاها می برد چیز های زیادی آنجا بودند که هنوز نگهشان داشته بودم  به امید اینکه یک روز به کار بیایند کتابی که خاله ام هدیه داده بود و سال ها منتظر مانده بود تا من به زمان خواندنش برسم یا آن پیراهن قرمز رنگ بزرگی که مادرم برایم خریده بود آنقدر بزرگ که گفتند بگذار قد میکشی و هم قواره ات میشود من هم قد کشیدم اما پیراهن از من جا ماند و حالا نه دیگر به اندازه ی آن روزها بود و نه به اندازه ی درد امروز من و دیگر سهم این زمان نبود 

من چیزها را نگه داشته بودم چون فکر میکردم بالاخره یک روزی به درد میخورند یا من اندازه ی آنها میشوم  یا آنها اندازه ی من اما آن روز هرگز نیامد و فقط کمدم تنگ تر شد و من یاد گرفتم در تنگی زندگی کنم و هر بار که میخواستم چیزی بخرم خودم را قانع میکردم که فلان چیز را دارم و یک روز استفاده میشود و به همین سادگی خودم را از چیزهایی که اندازه ی قد و قواره ی اکنونم بودند محروم کردم از لباسی که دوست داشتم از کتابی که خواندنش برایم اعجاب انگیز بود و حتی کفش هایی که قدم زدن با آنها حس ماجراجویی را در من زنده میکرد  حتی شانس داشتن یک اتاق مرتب را هم از خودم دریغ کردم و هر بار برای پیدا کردن کوچک ترین چیزی حتی یک لنگه جوراب همه چیز فرو می ریخت انگار بی نظمی بهای وفاداری به گذشته بود 

این سبک زندگی آرام آرام از همین کمد کوچک شروع شد و بعدها به تمام زندگی ام رسوخ کرد تا یک روز ناگهان به خودم آمدم و دیدم همیشه در صفم همیشه منتظرم نه نگاهم رو به جلو بود و نه جرات برگشتن به عقب را داشتم چشم دوخته بودم به جایگاهی کوچکتر از یک موزاییک به امید اینکه شاید نوبت من هم فرا برسد

برای جایگاهی تلاش میکردم که هرچقدر هم خودم  را در آن جمع میکردم جا نمیشدم برای همین همیشه منتظر ماندم همیشه منتظر...

منتظر اینکه شاید در خانواده ام آدم محبوبی باشم  منتظر اینکه شاید دوستانم بالاخره مرا بفهمند منتظر اینکه شاید لباسی اندازه ام شود یا اتفاقی بیفتد تا به اندازه ی کافی خرسند باشم 

منتظر اینکه شاید اگر به آن جایگاه مد نظرم برسم همه چیز به خودی خود درست میشود منتظر اینکه شاید روزی آنقدر قوی بشوم که دست به کاری بزنم که سال هاست در من معلق مانده اما آن زمان هیچگاه نرسید و تنها چیزی که نصیبم شد صبر بود !

فقط و فقط صبر دشمنی قدیمی که حتی فکر کردن به نامش هم اعصابم را به هم می ریزد صبر کردن هیچگاه مرا قوی تر نکرد بلکه بعضی وقت ها حتی ضعیف تر هم کرد صبر باعث شد به گلدانی آب بدهم که مدت ها بود ریشه اش پوسیده بود باعث شد بیشتر از آنکه به دست بیاورم  از دست بدهم خودم را ... اشتیاقم را و حتی برق چشمهایم را...

و در نهایت عمرم را چون یاد گرفته بودم برای رها کردن یک چیز باید یا زیادی کُل باشد یا خیلی برنده باید فاجعه ای رخ میداد یا معجزه ای اتفاق می افتاد تا به خودم اجازه بدهم دست هایم را باز کنم من برای رها کردن همیشه دنبال دلیل های بزرگ بودم  انگار رها کردن بدون توجیه باشکوه نوعی خیانت محسوب میشد انگار اگر چیزی آرام ، بی سر و صدا و بی ماجرا تمام میشد حق رفتن را نداشت من بلد نبودم با چیزهایی که ذره ذره می میرند چه کنم با مفاهیمی که نه سقوط میکنند و نه اوج میگیرند با رویاهایی که نه شکست میخورند و نه به جایی می رسند حد وسط منطقه ی خاکستری تمام شدن های آرام در قاموس من تعریف نشده بودند برای همین ماندم نه از روی ایمان بلکه از ناتوانی در ترک چیزی که هنوز بوی مرگ به خودش نگرفته بود مغزم برای اینطور رها کردن ها سیم کشی نشده بود 

من همیشه منتظر یک ضربه ی نهایی می ماندم تا مجوز رها کردن صادر شود غافل از اینکه بیشتر چیزهای مهم بی صدا تمام میشوند و آدم اگر منتظر فاجعه بماند سالها در کنار اجساد نیمه جان زندگی میکند و در رابطه با من فاجعه نیامد و من در نسخه ی ناقص زندگی جا خوش کردم 

 

 

 

 

پ.ن : بین کمد تکونی های دیروز رفتم سراغ البوم های قدیمی مامان و بابام 

واقعا همیشه زیبایی مامانم و همه چیزش برام ستودنیه یکی از دلایل اینکه همیشه حس میکنم زشتم بخاطر اینکه به اندازه ی مامانم قشنگ نبودم و نیستم :)

Biography

من مطمئن نیستم که واقعا وجود دارم
من همه ی نویسندگانی هستم که خوانده ام
تمام افرادی که ملاقات کرده ام
همه ی زنانی هستم که دوستشان داشتم و تمام شهرهایی که دیده ام
-خورخه لوئیس بورخس