....
امروز که اومدم وبلاگ ها رو بخونم متوجه شدم که انگار بیان به روزای آخرش نزدیک شده ...
نمیدونم چی بگم اینجا همیشه برای من عزیز بوده تقریبا اینجا بزرگ شدم و بیشتر از یه دهه فعالیت کردم هر سری که فکر کردم میتونم رهاش کنم بازهم بهش برگشتم
اولین باری که وبلاگ زدم نه سالم بود از وارد شدن به این فضا میترسیدم اما انجامش دادم اولین وبلاگم فکر کنم اسمش کتابچه بود بعد حتی یه وبلاگ هم به اسم باربی کلاب هم ساختم و توی این مسیر حتی وارد وبلاگ خنده کده هم شدم که از طریق اون با ماجده و آدمای ارزشمند دیگه ای که الان خیلی وقته که ازشون خبری ندارم هم آشنا شدم
من هیچوقت توی دنیای واقعی نقش پررنگی نداشتم اما اینجا بودن بهم حس قشنگی میداد اینکه انگار منم وجود دارم
شاید توی دنیای واقعی کسی نه به حرف های من گوش میداد و نه نوشته هام رو میخوند اما اینجا آدما حتی به صورت گذرا هم که شده یه توجه کوچیکی نشون دادن که همین برای من ارزشمند بود و احساس وجود داشتن بهم میداد انگار که داستان زندگی من حتی افکار انتزاعیم ارزش شنیدن داشتن
خلاصه اینکه امیدوارم که به اون مرحله نرسیم چون همیشه اینجا برای من مثل یه خونه بوده ...
و اینکه ممنونم از اینکه من رو خوندید دنبالم کردید و بهم اهمیت دادید همه ی اینا برام ارزشمنده
و خوشحالم از اینکه فرصت این رو داشتم که نوشته هاتون رو بخونم و چیزهای زیادی از خیلی هاتون یاد گرفتم
مراقب خودتون باشید و امیدوارم که همیشه حال دلتون خوب باشه
بدک نیستم، حال خودت چطوره؟