پولاریس

مینویسم زیرا این تنها یادآور وجود من است

من مثل تاریکی !تو مثل مهتاب:)

yeganeh. dokht ۱۳۹۹/۶/۳۱، ۲۱:۲۹

*اول از همه بگم برای درک کردن بهتر حس و حال این پستم آهنگ رو اگه میتونید گوش بدید :) 

 

بچه که بودم وقتی به مرگ پدرومادرم فکر میکردم بغضم میگرفت تاب اوردن در برابر همچین افکاری سخت بود اونم وقتی که سقف ارزوهام پر از روزهایی بود که بوی وجودشون رو میدادن...

اما همیشه برای آروم کردنم بهم میگفتن که به آسمون نگاه کن پر از ستاره است وقتی که ما بمیریم جزئی از آسمون میشیم تا هر شب وقتی همه جا تاریک میشه حواسمون به تو باشه  :)

بعد از اون وقتی از دوباره اون فکر از ذهنم گذر میکرد کمتر بغض میکردم...

کمتر ناراحت میشدم....بعد از اون ذهنم درگیر آسمون شده بود به این فکر میکردم که چند نفر مثل پدرومادرم به کسایی که دوستشون داشتن وعده ی اینو دادن که پس از مرگ هم از اون بالا نگاهشون میکنن؟

صفِ انتظار

yeganeh. dokht ۱۴۰۴/۱۱/۲، ۱۱:۲۷

دیروز از سر بی حوصلگی کمدم را تمیز کردم عجیب است که بی حوصلگی گاهی آدم را به دقیق ترین جاها می برد چیز های زیادی آنجا بودند که هنوز نگهشان داشته بودم  به امید اینکه یک روز به کار بیایند کتابی که خاله ام هدیه داده بود و سال ها منتظر مانده بود تا من به زمان خواندنش برسم یا آن پیراهن قرمز رنگ بزرگی که مادرم برایم خریده بود آنقدر بزرگ که گفتند بگذار قد میکشی و هم قواره ات میشود من هم قد کشیدم اما پیراهن از من جا ماند و حالا نه دیگر به اندازه ی آن روزها بود و نه به اندازه ی درد امروز من و دیگر سهم این زمان نبود 

من چیزها را نگه داشته بودم چون فکر میکردم بالاخره یک روزی به درد میخورند یا من اندازه ی آنها میشوم  یا آنها اندازه ی من اما آن روز هرگز نیامد و فقط کمدم تنگ تر شد و من یاد گرفتم در تنگی زندگی کنم و هر بار که میخواستم چیزی بخرم خودم را قانع میکردم که فلان چیز را دارم و یک روز استفاده میشود و به همین سادگی خودم را از چیزهایی که اندازه ی قد و قواره ی اکنونم بودند محروم کردم از لباسی که دوست داشتم از کتابی که خواندنش برایم اعجاب انگیز بود و حتی کفش هایی که قدم زدن با آنها حس ماجراجویی را در من زنده میکرد  حتی شانس داشتن یک اتاق مرتب را هم از خودم دریغ کردم و هر بار برای پیدا کردن کوچک ترین چیزی حتی یک لنگه جوراب همه چیز فرو می ریخت انگار بی نظمی بهای وفاداری به گذشته بود 

این سبک زندگی آرام آرام از همین کمد کوچک شروع شد و بعدها به تمام زندگی ام رسوخ کرد تا یک روز ناگهان به خودم آمدم و دیدم همیشه در صفم همیشه منتظرم نه نگاهم رو به جلو بود و نه جرات برگشتن به عقب را داشتم چشم دوخته بودم به جایگاهی کوچکتر از یک موزاییک به امید اینکه شاید نوبت من هم فرا برسد

برای جایگاهی تلاش میکردم که هرچقدر هم خودم  را در آن جمع میکردم جا نمیشدم برای همین همیشه منتظر ماندم همیشه منتظر...

منتظر اینکه شاید در خانواده ام آدم محبوبی باشم  منتظر اینکه شاید دوستانم بالاخره مرا بفهمند منتظر اینکه شاید لباسی اندازه ام شود یا اتفاقی بیفتد تا به اندازه ی کافی خرسند باشم 

منتظر اینکه شاید اگر به آن جایگاه مد نظرم برسم همه چیز به خودی خود درست میشود منتظر اینکه شاید روزی آنقدر قوی بشوم که دست به کاری بزنم که سال هاست در من معلق مانده اما آن زمان هیچگاه نرسید و تنها چیزی که نصیبم شد صبر بود !

فقط و فقط صبر دشمنی قدیمی که حتی فکر کردن به نامش هم اعصابم را به هم می ریزد صبر کردن هیچگاه مرا قوی تر نکرد بلکه بعضی وقت ها حتی ضعیف تر هم کرد صبر باعث شد به گلدانی آب بدهم که مدت ها بود ریشه اش پوسیده بود باعث شد بیشتر از آنکه به دست بیاورم  از دست بدهم خودم را ... اشتیاقم را و حتی برق چشمهایم را...

و در نهایت عمرم را چون یاد گرفته بودم برای رها کردن یک چیز باید یا زیادی کُل باشد یا خیلی برنده باید فاجعه ای رخ میداد یا معجزه ای اتفاق می افتاد تا به خودم اجازه بدهم دست هایم را باز کنم من برای رها کردن همیشه دنبال دلیل های بزرگ بودم  انگار رها کردن بدون توجیه باشکوه نوعی خیانت محسوب میشد انگار اگر چیزی آرام ، بی سر و صدا و بی ماجرا تمام میشد حق رفتن را نداشت من بلد نبودم با چیزهایی که ذره ذره می میرند چه کنم با مفاهیمی که نه سقوط میکنند و نه اوج میگیرند با رویاهایی که نه شکست میخورند و نه به جایی می رسند حد وسط منطقه ی خاکستری تمام شدن های آرام در قاموس من تعریف نشده بودند برای همین ماندم نه از روی ایمان بلکه از ناتوانی در ترک چیزی که هنوز بوی مرگ به خودش نگرفته بود مغزم برای اینطور رها کردن ها سیم کشی نشده بود 

من همیشه منتظر یک ضربه ی نهایی می ماندم تا مجوز رها کردن صادر شود غافل از اینکه بیشتر چیزهای مهم بی صدا تمام میشوند و آدم اگر منتظر فاجعه بماند سالها در کنار اجساد نیمه جان زندگی میکند و در رابطه با من فاجعه نیامد و من در نسخه ی ناقص زندگی جا خوش کردم 

 

 

 

 

پ.ن : بین کمد تکونی های دیروز رفتم سراغ البوم های قدیمی مامان و بابام 

واقعا همیشه زیبایی مامانم و همه چیزش برام ستودنیه یکی از دلایل اینکه همیشه حس میکنم زشتم بخاطر اینکه به اندازه ی مامانم قشنگ نبودم و نیستم :)

خاکستری تر از خاکستر

yeganeh. dokht ۱۴۰۴/۱۰/۲۸، ۰۴:۳۵

 

در عجبم از اینکه قلب آدمی تا این حد میتواند فشرده  شود  اما بی آنکه ضرب آهنگش تغییری بکند ادامه بدهد

با وجود اینکه احساس شرم جایگزین انگیزه اش میشود بازهم میتواند ادامه بدهد حتی وقتی که نفس کشیدن تنها چیزیست که مرگ در انتها میتواند از او بگیرد بازهم ادامه میدهد مثل من که در این نقطه چیزی جز تکه ای قلب و چند استخوانی که به زور رباط هایم به هم وصل و پینه شده اند نیستم و با غروری که به جانم وابسته است و هر لحظه تا قدمی میخواهد از پیش بگذارد به این فکر میکند که آب ندارم نان ندارم آزادی؟ حتی دیگر مفهومش را هم بلد نیستم و جز داستانی  انتزاعی در نظرم بیش نیست  و آن را هم ندارم اما جان که دارم 

نفس که میکشم و شاید در نهایت این حیات را  این میراث خانوادگی را بی هیچ  کم و کاستی در حالی که آغشته به  حس ترس و ترحم شده همانگونه که نیاکانم به من هدیه دادند به فرزندانم بدهم  حیاتی که  زندگی دارد اما شور نه ...حیاتی که شرم دارد اما افتخار نه .... شکمی که ضعف دارد اما نان نه .... ذهنی که آشفتگی دارد اما ثبات نه  و در نهایت شاید هنگامی که به آزادی فکر میکنند تنها چیزی که حس میکنند انقباض تکه گوشتیست که به سختی می تپد و کوچکترین اقدامی برای رهایی همچون تکانه های عقربه های ساعت وجودشان را سرشار از تلاطم میکند 

آری من آدم ترسویی ام که دم از شجاعت میزند اما در نهایت در درون خویش پنهان میشود برای چند دقیقه بیشتر زیستن در این ذلت 

برای دقایقی بیشتر حسرت کشیدن و سرشار از حس پر از خالی زیستن  شدن زیستنی که گاهی به شرق وابسته است و گاهی به غرب به هرکسی جز خودش 

یگانه متاسفانه آن آدم ایده آلی که فکر میکردی نیستی متواضع ؟ حتی نسبت دادنش به تو مضحک تر از شرایط حال است 

سکوت و سکونت تو را بی وزن  و صفت تر از آن کرده که با فصاحت کلام هم نمیشود تو را با کلمات حماقت و امثالهم در یک سطر قرار داد 

گذر زمان تو را پست تر از آن کرده که حتی نگارش این کلمات هم دستانت را سرد میکنند و این سردی فقط یک دما یا محرکی محیطی نیست گواهی ست برای مفهومی که برای خود ساخته ای ....خاکستری و سرد تر از خاکستر 

 

 

 

 

 

 

پ. ن : این عکس ها رو اواخر آذر گرفتم و باید بگم که کارون هم به آخرای خودش نزدیکه اگر فاضلاب شهری قطع بشه چیزی جز یه تیکه زمین خالی بیشتر باقی نمی مونه دیدن اون زیبایی موقع غروب با همچین صحنه ای فقط بغض توی گلوم رو سنگین تر میکرد امیدوارم یه روزی اوضاع ایران درست بشه این کارون از دوباره پر آب بشه و همه چیز جان دوباره ای بگیره ..... 

خوشبختی واقعیت محض یا هذیان گویی؟!

yeganeh. dokht ۱۴۰۴/۹/۱۶، ۱۳:۳۲

 

قبلا خیال میکردم که خوشبختی جامی ست  که در دست بدها پر است و در دست خوب ها ترک خورده گویی که انگار همیشه خوبی در دل یک شیب پنهان اتفاق می افتد  اما حال می فهمم که خوشبختی نه پیاله ای ست که پر میشود و نه دستی که چیزی را می گیرد خوشبختی یک هذیان آرام است ترکیبی از  نیاز های هر فصل یک روح که هر کس آن را به شکلی میبیند و اگر دیگری خوشبختی و نیاز ها را در دل چیز های متفاوت تر از نیاز های ما  جستجو کند و در آیینه ی پس کوچه های افکار  ما لبخند نزند او را ناسپاس می نامیم و حتی شاید نادان!

خوشبختی مجموعه ای از اتفاقات بزرگ و کوچک است که گاهی به قید قرعه به اسم  مشت های آزمند و گرسنه ای می افتد که همه چیز را به غارت می برند حتی اگر یک تکه سنگ بی مصرف باشد تا فقط لحظه ای حس تهی بودن خود را  آرام کنند 

اما حقیقت اینجاست که هیچ فتحی برایشان رستگاری نمی آورد و زخم های پنهانشان با هیچ دستاوردی التیام نمی یابند آدم های بد فقط سنگین تر می شوند نه خوشبخت تر و آدم های خوب آرام آرام فرسوده تر می شوند زیرا فرصت ها و بخشی از  خود را در مسیر جستجوی معنا و عدالت به جای می گذارند و اسیر دست نامردمان می شوند 

اما در نهایت جهان هر دو را به یک مسیر تاریک می کشد یکی با آتشی  از جنس صداقت می سوزد و دیگری با طمعی که هر لحظه روحش را نشخوار میکند  زیرا بن ریخت جهان را کمبود و خلاء رقم می زند و هر موجودی در کشاکش پر کردن خلاء خویش می سوزد یا می بلعد و بقا نام این تباه رقصی ست میان این دو تهی ناهمسان ! 

و خوشبختی تنها وعده ی دروغینی ست که برای کشاکش بقا و نبرد میان این دو تهی ناهمسان به آدمی می دهند  دمی کوتاه از رضایت در میانه ی یک تهی ابدی تا موجود بتواند در تضاد همیشگی اش  خوش باشد و در همان حال این نارضایتی اش را به دوش بکشد 

 

 

کلماتی که پس از تو جا ماندند

yeganeh. dokht ۱۴۰۴/۶/۱۴، ۰۹:۰۸

 

این چندمین تولدی بود که پیشمان نبودی داشتم به این فکر میکردم که اگر اینجا بودی دوست داشتی کیک تولدت چه مزه ای باشد یا موقع فوت کردن شمع ها در دل چه آرزویی میکردی 

دوست داشتم اینجا باشی و کلماتی که پس از تو جاماندند را به زبان می آوردم تا شاید بکاهند دردی را که سالهاست در گوشه ای از قلبم لانه کرده است

عجیب نیست ؟اینکه همه چیز تغییر کرده است همانند تصویر آخرین باری که تو را دیدم  و حتی صدایت را هم به سختی به یاد می آورم اما هنوزهم این فقدان بی آلایش و تغییر باقی مانده همچون زخمی که هیچ زمان کهنه نمی شود و هیچ خنده ای آن را نمی پوشاند

همه می گفتند که زمان همه چیز را خواهد شست پس تو چرا در من رسوب کردی؟!... همچون سایه ای که حتی تاریکی هم نمی تواند آن را سرکوب کند همچون جمعه ی تلخی که حتی صبحگاهان شنبه هم نمی توانند آن را شیرین کنند 

هنوز هم گاهی مادربزرگ به من می گوید که این بار حتما گوشت های توی خورشت ات را بخور تا قوی بشوی و از بقیه ی بچه ها کتک نخوری ! من هم فقط لبخند میزنم و به این فکر میکنم که او هنوز نمیداند که دیگر بزرگ شده ام و مرا همانند یک کودک میبیند همانطور که تو مرا می دیدی...

مثل قبلا که هر وقت مرا می دیدی شعر بی معنی ای را که در عالم بچگی ساخته بودم را باهم می خواندیم « تخم مرغ گندیده بوی دلهک میده »  و ساعت ها ، روزها و هفته ها فارغ از زمان و دنیا باهم به آن شعر  بی معنی می خندیدیم خنده هایی که آن روزها تمام غم های کوچک مرا می شست و با خود میبرد 

آیا اگر هنوز اینجا بودی غم های بزرگ امروز هم مثل غم های کوچک دیروز به همین آسانی از یاد می رفت ؟

راستش وقتی تو را از دست دادم اول از دنیا متنفر شده بودم و با او قهر کرده بودم با جهانی که هنوز نفس میکشید و از این خشمگین بودم که چرا هنوز هوا روشن میشد ؟چرا باران می بارید ؟  چرا پرنده ها نجوا میکردند ؟

و سپس از خودم متنفر شدم زیرا هنوز نفس میکشیدم  ، گرسنه میشدم ، غمگین میشدم ،می خندیدم  و هنوز می توانستم سرما و گرما را حس کنم  و درون من نیز همانند جهان حس زندگی دمیده بود....

شاید هیچگاه این حرف ها را نشنوی اما میخواهم بدانی که تو هیچگاه در من نخواهی مرد تو برای من همانند روشنایی ای هستی که هیچگاه خاموش نمیشود و آدمی که دیگر هیچگاه تکرار نمیشود 

 

پ.ن:

چند سال پیش دایی و پدر بزرگم رو بخاطر سرطان که توی خانواده مون ارثیه از دست دادم 

برای من شوک بزرگی بود و تا حالا آدم های نزدیک زندگیم رو از دست نداده بودم یادمه وقتی فهمیدم که داییم سرطان داره بهش هیچی نگفتم باهاش صحبت نکردم و یواش یواش فاصله بیشتر شد اونم بخاطر اینکه حس میکردم اگر چیزی بهش بگم ممکنه حس کنه که بخاطر ترحمه من هیچوقت درست حرف زدن رو بلد نبودم چون پشت دلایل احمقانه ام قایم شده بودم  و فقط بلد بودم که فرار کنم اما تهش گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم و گفتم که حالت خوبه و اونم در جواب گفت که بهتر از این نمیشم و خیلی خوشحال بود و هی تشکر میکرد که زنگ زدم و هر لحظه بیشتر از قبل حس میکردم که آدم مزخرفیم ...

بعد از اون دیگه هیچوقت نتونستم باهاش صحبت بکنم و چند روز بعدش فوت کرد 

من موندم با کلی حرف های نگفته و آدمی رو از دست داده بودم که دیگه هیچوقت برام تکرار نمیشد بعد از اون خودم رو تنبیه کردم و هرچیزی که توی ذهن و قلبم بود به آدما میگفتم طوری که انگار دیگه کنترلی روش نداشتم بدون اینکه به هیچ پیشامدی فکر کنم فقط میخواستم از اون حس بد رها بشم و از تکرار میترسیدم

همه ی اینا رو گفتم تا بگم که اگر مثل من هستید اینطوری نباشید شاید بازهم توی این مورد مزخرفم 

اما حرفی که باید بزنید رو بزنید کسایی که باید رو در آغوش بکشید و بغل کنید چون آدما تموم میشن و زندگی زیادی کوتاهه برای خودم شاید سخت گذشت اما وقتی به گذشته نگاه میکنم میفهمم که سریع تر از اون چیزی که فکر میکردم گذشته و شاید دوتا دم و بازدم دیگه بکنم ببینم که همه چیز تمام شده ...

 

 

دنیای کوچک من

yeganeh. dokht ۱۴۰۴/۵/۳۰، ۰۲:۰۱

 

این روزها یه حس عجیبی باهامه چند وقت پیش نشستم پست‌های قدیمیم رو خوندم… همونایی که نوشته بودم دارم به هجده سالگی نزدیک میشم و از استرسش می‌گفتم حالا چند ماهه که بیست‌ویک سالم شده  واقعا گذر زمان چیز عجیبیه مثل آبی که از لای انگشتات سر می‌خوره و هرچی بیشتر بخوای نگهش داری زودتر میره شاید برای همینه که هرچی سن میره بالا این عددها کم‌کم بی‌معنی‌تر میشن

یادم میاد یه‌بار یکی از آشناهای خانوادگیمون که پنجاه‌و‌هشت سالش بود فوت کرد و بابام گفت که خدا بیامرزتش جوون بود اون موقع از این حرفش خیلی تعجب کردم ولی حالا وقتی که خودم از این طرف ماجرا بهش نگاه می‌کنم می‌فهمم که منظورش چی بوده

با این حال هنوز به اون جایی نرسیدم که گذر زمان برام کاملا بی‌اهمیت باشه هر بار که یادم میاد بیست‌ویک سالمه یه چیزی تو دلم فرو می‌ریزه با خودم میگم این همه سال چی کار کردم؟ خیلی از تجربه‌هایی که آدمای دیگه دارن رو من نداشتم بیشترش رو فقط نفس کشیدم… با استرس‌های همیشگی فکرای بی‌پایان و یه جور حس گیر افتادن

راستش بزرگسالی مثل یه بازیه که قوانینش رو هیچ‌کس از قبل بهت نمیگه یهویی باید یاد بگیری که چطوری از پس قبض‌ها بر بیای چطور کار پیدا کنی و حتی شادی‌هات هم باید از فیلتر حساب و کتاب رد بشن و همین وسط تو هنوز داری سعی می‌کنی بفهمی واقعاً کی هستی و چی میخوای باشی ... من؟ بیشترش رو با تردید گذروندم انگار وسط یه تاریکی ایستاده بودم که آخرش پیدا نمی‌شد مسیر های زیادی رو شروع کردم که حتی نمی دونستم که به کجا ختم میشن !

مذمت خودکشی

yeganeh. dokht ۱۴۰۴/۴/۱۷، ۲۳:۴۲

میانجی مرگ بودن برای دیگری تقدیس میشود اما تصمیم فردی برای خاموشی خود به مذمت کشیده میشود آتش اگر گلویی جز گلوی جمع بسوزاند زبانه‌اش حرام است تکه پاره شدن آن هم فقط برای نجات فردی دیگر تطهیر دارد اما ترکیدن درون یک ذهن گناه است ! سنت  معنابخشی به مرگ را قدرت می‌نویسد و قدرت نمی‌تواند اجازه دهد مرگ از انحصار روایی‌اش خارج شود هر آنچه  که کنترل‌ناپذیر باشد تهدید است و از این حیث  خودکشی تهدید است نه برای خدا بلکه برای روایت...روایت قدرت ...روایت سلطه... روایت مردمانی که فرار از نشخوار ذهنی را گناه میدانند 

 تقدس قربانی از آن‌جاست که نفع می‌رساند اما خودکشی خطرناک است چون صرفاً خروج است خروج از قرارداد خروج از داستان خروج از مصرف...

آن‌که جانش را برای نجات دیگری می‌دهد فداکار  است چون بدنش سرمایه‌گذاری شده اما آن‌که جانش را برای خلاصی خود می‌گیرد بدهکار است چون بدنش را از بازار بیرون می‌کشد نظام معنا فقط به مرگی حق می‌دهد که برای توده است نه برای تن اگر برای جمع بمیری ستایش می‌شوی اگر برای خودت بمیری سوزانده می‌شوی نه با آتش بلکه با ننگ...با دشنام ... 

فردی که خودش را حذف می‌کند علیه جامعه نمی‌شورد علیه نیاز شورش می‌کند علیه الزام زیستن علیه تقدس بودن علیه مهندسی امید

او نمی‌گوید دنیا بد است نمی‌گوید خسته‌ام نمی‌گوید ضعیفم او فقط می‌گوید نمی‌خواهم باشم همین کافی‌ست تا تمام جهان از او متنفر شود

چون جهان بر پایه‌ی اجبار ساخته شده نه بر اساس انتخاب و هرکسی که انتخاب کند تهدید است

حق مرگ نه به روایت تعلق دارد و نه به حکم قدرت او که از این حق سر باز زند نه گناهکار است نه ضعیف تنها تهدیدی‌ست برای نظم و نظم فقط زمانی آرام است که هیچ انتخابی نباشد و آزادی یعنی شکستن زنجیر روایت و هر روایت جز این عبارت است از بند و اسارت!

 

پی نوشت :

دوست دارم از این به بعد بیشتر درباره افکارم بنویسم
اینکه فقط سعی می‌کنم بنویسم به این معنا نیست که فکر می‌کنم هیچ برداشت اشتباهی از مسائل ندارم
فقط دارم تلاش می‌کنم کمی ذهنم رو خلوت کنم
می‌نویسم تا وقتی در آینده به این نوشته‌ها برمی‌گردم یادم بیاد که زمانی به چه نقطه ذهنی رسیده بودم

این متن رو هم فقط به این خاطر نوشتم که همیشه برام عجیب بوده
چرا جامعه وقتی کسی خودش رو برای نجات اهداف اجتماعی قربانی می‌کنه اون رو تحسین می‌کنه
اما همون جامعه آدم‌هایی رو که به خاطر زخم‌هایی که از همین اجتماع خوردن به پوچی می‌رسن و خودشون رو حذف می‌کنن سرزنش می‌کنه
از نظر خیلی‌ها اون‌ها آدم‌های ضعیفی هستن

در حالی که یکی برای اهداف جمعی مرده و یکی برای رهایی فردی
اینکه فردیت تا این حد می‌تونه برداشت‌های متفاوتی ایجاد کنه برام سوال‌برانگیزه

 

گاهنوشت ...

yeganeh. dokht ۱۴۰۴/۴/۱، ۱۷:۴۵

 

 

تا چند روز پیش فکر میکردم که مثل همیشه یه تابستون عادی رو در پیش دارم 

یه تابستون عادی مثل بقیه ی روزهای عمرم و تنها تغییری که توی زندگیم قراره رخ بده علاوه بر گذر عمرم آفتابی تر شدن اتاقم بعد از یه زمستون طولانیه 

همیشه این موقع از سال با آجیم کلی نقاشی میکشیدیم و میذاشتیمش اون گوشه ای از اتاق که به سختی یه روزنه ی باریکی از نور بهش نفوذ کرده بود تا خشک بشن اما امسال طور دیگه ای شروع شد بین هجوم لحظه ها و بی نظمی حاکم بر زندگیم یه قانون و چرخه ای رو به وجود اورده بودم بدون اینکه یادم باشه این زندگی هیچ قانونی سرش نمیشه و اتاقم الان بیشتر از هر وقت دیگه ای تاریک تره و آسمون از هر موقع دیگه ای شلوغ تر...

آخرین باری که درست و حسابی خوابیدم رو یادم نمیاد این روزا نوبتی میخوابیم و دیشب موقع خواب خواهرم سفت دست های من رو گرفته بود و ازم می پرسید کی همه ی اینا تموم میشه اگر ایران برنده بشه همه ی اینا تموم میشه ؟

نمیدونستم که باید چی بهش بگم و فقط حرفش رو تایید کردم اما مگه جنگ پیروزی هم داره ؟

همیشه ما آدم های عادی بعد از جنگ بیشتر از همه لبخند روی لبمون داشتیم در حالی که از دست داده بودیم زندگی هامون رو.... خاطراتمون رو... و همینطور آدم های امن زندگیمون  رو برای حفظ کردن تکه ای از کل جهانی که نمیدونیم چه شکلیه اون هم به بهانه ی زندگی کردن اما آیا نسلی توی این سرزمین ها با آرامش خاطر زندگی کرده ؟

برای مسافت هایی می جنگیم که نمیدونم اصلا میتونیم اون ها رو طی کنیم یا نه در حالی که پرنده ها آزادانه در هر قسمت از این آسمون آبی که بخوان میتونن پرواز کنن و  فکر میکنیم که  اشرف مخلوقات ماییم ....ما آدم هایی هستیم که همه چیز خودمون رو از دست دادیم تا غروری رو بخریم که حتی نمیدونیم برای کی باید اون رو به ارث بذاریم پاهای خودمون رو از دست دادیم برای بزرگتر شدن  و حفظ کردن کشوری که حتی دیگه نمی تونیم روی زمینش بدویم برای آسمون طولانی تری که حتی مثل قبل با امید نمیتونیم بهش نگاه کنیم برای سر گذاشتن روی زمینی که دیگه حتی نمی تونیم آروم روش بخوابیم اگر اسم این ها پیروز شدنه پس باختن چیه ؟ 

دیگه حس میکنم هیچی رو نمیدونم..انگار هیچ چیزی بلد نیستم و حتی دیگه نمی تونم خودم رو در هیچ زمینه ای قانع کنم و فقط دارم عادت میکنم و میگذرم از همه ی این اتفاقات همونطور که به صدای انفجار های دم صبح عادت کردم همینطور که به دودی که به مدت دوساعته خونمون رو احاطه کرده  و نمیذاره آسمون رو ببینم عادت کردم همونطور که به بوی سوختنی که توی اتاقم پیچیده عادت کردم  

انگاری منم مثل بقیه به پیروزی های پوچ و توخالی عادت کردم....

 

پ.ن: عکس اول پست آخرین آسمون رنگیه که با دوربین گوشیم ازش عکس گرفتم نمیدونم بازهم قراره که همچین آسمونی رو ببینم یا نه ....

نقطه ی خاموش نقشه

yeganeh. dokht ۱۴۰۴/۳/۲۴، ۱۵:۵۵

ساعت چهار صبح از شدت استرس تمام بدنم می‌لرزید با اضطراب یکی‌یکی شماره‌ی اطرافیانم رو می‌گرفتم تا فقط مطمئن بشم که حالشون خوبه

بابام برای یه کاری رفته سفر و قرار بود امروز برگرده ولی الان در دسترس نیست مامانمم با این اوضاع عجیب و غریب سه تا شیفت شب پشت سر هم بهش دادن بدون حتی یه لحظه مرخصی

فشار روحی این روزها نفس کشیدن رو برام سخت کرده امشبم فقط من و خواهرم تو خونه‌ایم دور از آدمای مهم زندگی‌مون و هیچ خبری نداریم که کجان یا تو چه وضعیتی هستن

راستش نمی‌دونم این کشور کی قراره روی آرامش رو ببینه کی قراره یه روز فقط یه روز بدون اضطراب و دلهره بگذره چرا همیشه مشکل مال این تکه‌ی نقشه‌ست

خسته‌ام واقعاً دیگه طاقت شنیدن هیچ خبر تازه‌ای رو ندارم

من در تبعیدِ خود

yeganeh. dokht ۱۴۰۴/۱/۲۴، ۲۳:۱۴

 

در امتدادِ سکوت‌هایی که سال‌هاست بین من و خودم کشیده‌ام

چیزی فرو ریخت…

بی‌صدا.. بی‌هشدار…

شبیه ستونی از خاکستر که از درون پوسیده

و تنها با نگاه کردن فرو می‌ریزد

من…

محکومِ تبعید از خویش بودم

در تبعیدی که با امضای ترس و تربیت و تردید

خودم صادرش کرده بودم

هیچ‌وقت بلد نبودم با «من بودنم» آشتی کنم

از نامم، از صدایم، از حضورم شرم داشتم…

یگانه؟

نه، من بیشتر شبیه جمعی از نادیده‌ها بودم

همیشه در حال قیاس، همیشه در حال کم آوردن…

و این قیامتِ خاموش

با قساوتی نرم

ذره ذره مرا از پا انداخت

در روزهایی که جهان لبخندهای مصنوعی‌اش را به صورتم کوبید

من خودم را پشت نقاب‌هایی از واهمه پنهان کردم

از آینه‌ها فاصله گرفتم

از صداهایی که دوست داشتن را بلد بودند

و در نهایت

از تکه‌تکه‌های متلاشی‌شده‌ی خودم نیز بریدم

چه دشوار است وقتی نه دشمنی هست و نه نبردی

اما تو هر روز با خویشتنِ زخمی‌ات درگیر باشی

و خونت را با لبخند پنهان کنی

اما حالا

در خرابه‌های روحم

جوانه‌ای مردد سر برداشته…

نه از جنس امید

بلکه از تبارِ فهمیدن

فهمیدنِ اینکه

من، با تمام نقص‌ها و ناکامی‌هایم

زنده‌ام

و این زیستن اگرچه لنگ‌لنگان

اما اثباتی‌ست بر مقاومتِ خاموش یک انسان

انسانی که دیگر نمی‌خواهد

در حاشیه‌ی خودش قدم بزند

انسانی که به آهستگی دارد

ویرانه‌های درونش را

با دستان خودش مرمت می‌کند

بزرگ شدن؛ فهمیدن یا گم شدن؟

yeganeh. dokht ۱۴۰۳/۱۲/۲۷، ۰۰:۵۷

 

همیشه دوست داشتم زودتر بزرگ بشم  فکر میکردم وقتی به این سن برسم دیگه همه چیز واضح میشه دیگه میدونم که چه چیزی درسته و چه چیزی غلط 

فکر میکردم بزرگ شدن یعنی بلد شدن  همونطور که مامان جای تک تک ادویه های توی  کابینت رو میدونست منم می فهمم که راه حل مشکلات زندگیم چیه....

فکر میکردم روزهای بزرگسالی بوی پتوهای نو و خوشرنگی رو می‌دن که مامان  همیشه توی کمد دست‌نخورده برای مهمون‌ها نگه می‌داشت تمیز، مرتب، بی‌چروک و آماده‌ی یک لحظه‌ی خاص

اما الان که بزرگ شدم فهمیدم که اشتباه فکر میکردم خیلی اشتباه...

الان که بزرگ شدم حتی جای ادویه های مختلف رو بارها و بارها فراموش میکنم و گاهی دستم میره به سمت قفسه ای که نباید!گاهی چیزهایی رو میخوام که نباید...گاهی راه هایی رو میرم که نباید...

الان که بزرگ شدم به نظرم اون پتوها زیادی خوشرنگ نبودن و حتی دیگه بوی کهنگی میدن 

الان که بزرگ شدم میفهمم زندگی یه مشکل ساده مثل سردرد نبوده که با خوردن یه مسکن خوب بشه الان میفهمم که زندگی یک مسئله ی حل شدنی نیست بلکه در واقع مجموعه ای از سوال های بی جوابه ...یک مسیر بدون نقشه مثل یه اسمون مه آلود نه اونقدر واضحه که بفهمی چرا و نه اونقدر کم رنگ که بتونی نادیده بگیریش

اما حالا که بالاخره بزرگ شدم میدونم که زندگی یه مسئله ی بی جوابیه که فقط جریان داره 

مثل نسیمی که برای لحظه ای موهام رو نوازش میکنه و قبل از اینکه بفهمم چیشده در دوردست ها گم میشه ..مثل سایه ای که با غروب کم کم در تاریکی حل میشه 

مثل چایی گرمی که با گذر زمان سرد میشه

اما با همه ی اینها هنوزهم مطمئن نیستم که واقعا بزرگ شدم  گاهی اوقات حس میکنم همون بچه ی بازیگوش دیروزم که با چشم هایی در جست و جوی یه جواب به یه نقطه ی نامعلوم خیره میشد .....

 

پی نوشت : راستش خیلی دلتنگ اینجا شده بودم حس میکنم نسبت به وبلاگ شرطی شدم و اگر اینجا نباشم نوشتن افکارم به اون صورتی که دوست دارم برام سخت میشه طوری که بعد از اینکه از اینجا رفتم تا الان دست به قلم نشده بودم چندباری سعی کردم بنویسم اما اصلا خوب نشدن  ...برای همین فهمیدم که انگار وبلاگ بخشی جدا نشدنی از منه برای همین تصمیم داشتم برگردم اما نمیدونستم کی ....میگفتم شاید چندسال دیگه اما یهویی حس کردم که نیاز دارم یه چیزی بنویسم و افکارم خیلی وقته که روی هم تلنبار شدن

این چند مدتی که نبودم توی کانالم مطلب میذاشتم و واقعا برام مهم بود و دوستش داشتم مخصوصا مخاطب هایی رو که کانالم رو دنبال میکردن واقعا برام باارزش بودم گاهی اوقات توی سخت ترین شرایط پیام های خیلی قشنگی دریافت میکردم یا حتی یه اهنگ... اما یهویی بخاطر یکسری آدم نادرست مجبور شدم فعالیتش رو متوقف بکنم اما سر این قضیه اونقدر ناراحت بودم که حتی حساب کاربری تلگرامم رو هم حذف کردم نمیدونم ممکنه که یه روزی از دوباره برم سراغش یانه اما هنوزم سر این قضیه به قدری ناراحتم که دیگه فکر نکنم فعلا حتی دلم بخواد که سمت تلگرام برم اما تصمیم گرفتم که گاهی وقت ها مثل گذشته اینجا بنویسم ...

 

 

 

 

Biography

من مطمئن نیستم که واقعا وجود دارم
من همه ی نویسندگانی هستم که خوانده ام
تمام افرادی که ملاقات کرده ام
همه ی زنانی هستم که دوستشان داشتم و تمام شهرهایی که دیده ام
-خورخه لوئیس بورخس